
خسته م .. و غمگین .. و کمی هم نگران .. دیشب با مامان دعوای بدی کردم و حالا چشمهام میسوزه از گریه .. نمیدونم کی قراره به روال عادی زندگی برگردیم .. مامان قراره چه طور بشه .. تا کی با ما زندگی کنه .. هیچی نمیدونم .. ولی این شیوه آزاردهنده ست .. تا جای ممکن بهینه ش کردیم اما .. نمیدونم .. خسته م .. و غمگین .. و کمی هم نگران .. بخوانید...
ادامه مطلب
امروز 14 اسفند 98.. هوا عالی .. متظر بهار .. اسفند دل انگیز .. اما .. ما توی خونه ها .. قرنطینه خانگی خودخواسته .. من منگ از بی خوابی .. بی خوابی حاصل از قطع قرصهای خواب اور .. قرصهای خواب اور حاصل ا...
ادامه مطلب
امروز روز مادره .. 3 تا از دوستام امروز تودلی دارند و اولین روز مادر رسمیشون هست .. براشون گل گرفتم و بینهایت خوشحال شدند .. دلم خواست این احساس رو با تو شریک بشم و ازت بخوام دست مامان کم تجربه ات رو ...
ادامه مطلب
امروز اعتراف کردم که حسادت کردم .. وقتی خبر شروع به کار دوست یار که کارش را با مشاوره قلم چی شروع کرده بود را شنیدم .. وقتی شنیدم 60 میلیون در سال و محاسبه کردم ماهی 5 میلیون .. وقتی به خودم نگاه کردم و به یار .. من صادقانه حسادت کردم .. به تلاشهای چند ساله یار نگاه کردم و افسوس خوردم .. به روزی 8 ساعت الافی هایم در اداره نگاه کردم و حسرت خوردم .. خدایا .. روزی مان را برسان .. تلاشهایمان را در جهت درست قرار بده .. کاری کن چشمهایمان جز به دستان تو به دستان دیگری نباشد .. خدایا .. من از تو کم نمیخواهم .. من رفاه میخواهم .. من حسرت نخوردن میخواهم .. من زندگی خوب میخواهم از تو .. آمین بگو .. بر ما و تمام جوانان این مملکت .. که هنوز امیدواریم .. + تولد یار است .. کپسول عشق ساخته ام .....
ادامه مطلب
بعضی چیزها را باید نوشت .. باید ذخیره کرد برای فرداها .. باید ذره ذره و لحظه لحظه به خاطر سپرد و نوش جان کرد و اندوخت برای روز مبادا .. برای روزهای دلتنگی .. باید این روزها را بنویسم .. خوبیهای بی حد و حصر یار را .. رفیق جان بودنش را .. مرهم درد بودنش را .. شریک بودنش را .. باید بنویسم و با هر نفس هزاران بار پروردگار را شکر کنم برای بودنش .. برای داشتنش .. که بهترین ِ بهترین هدیه های الهی است .. وقتی بیمارم و میرود قرص میخرد .. می آید و چای زنجبیل با زعفران درست میکند .. کیسه آبگرم می آورد و مرهم میشود بر دردها .. وقتی لباس میپوشد و با یک کیسه پر از چیپس و پفک برمیگردد پیش یار نازک نارنجی اشک آلود از محبتش .. وقتی میان همه کارهایش شال و کلاه میکند و همگام میشود به سوی نمایشگاه کتاب و پابه پا...
ادامه مطلب
روز عشق .. امسال اولین ولنتاینی بود که درست روز ولنتاین باهم بودیم .. با جان دل .. صبح ماشین دست یار بود .. رفته بود دانشگاه .. برگشت اداره سویچ رو داد و رفت .. وقتی بعد از اداره خسته و با اعصاب خورد نشستم تو ماشین دیدم تو صندلی جلو یه جعبه ست .. یه خرس خوشگل با شکلات .. سورپرایز شیرین و قشنگی بود .. :) خنده از لبهام محو نمیشد .. یه خنده شیرین و عمیق .. همون لحظه یار زنگ زد و صحبت کردیم .. لحظات خوبی بود .. عصر بعد از مراسم چهلم خاله بابا که من به زور رفته بودم باهم رفتیم و عکسهایمان را گرفتیم .. باز هم همه چیز خوب بود .. در نهایت بعد از شام مراسم چهلم حس کردم یار کمی گرفته شده .. از من اصرار...
ادامه مطلب
امروز اعتراف کردم که حسادت کردم .. وقتی خبر شروع به کار دوست یار که کارش را با مشاوره قلم چی شروع کرده بود را شنیدم .. وقتی شنیدم 60 میلیون در سال و محاسبه کردم ماهی 5 میلیون .. وقتی به خودم نگاه کردم و به یار .. من صادقانه حسادت کردم .. به تلاشهای چند ساله یار نگاه کردم و افسوس خوردم .. به روزی 8 ساعت الافی هایم در اداره نگاه کردم و حسرت خوردم .. خدایا .. روزی مان را برسان .. تلاشهایمان را در جهت درست قرار بده .. کاری کن چشمهایمان جز به دستان تو به دستان دیگری نباشد .. خدایا .. من از تو کم نمیخواهم .. من رفاه میخواهم .. من حسرت نخوردن میخواهم .. من زندگی خوب میخواهم از تو .. آمین بگو .. بر م...
ادامه مطلب
این روزها بهترم .. آرام تر ، صبور تر و مهربان تر با یار .. میترسم از ارامش قبل طوفان .. از هورمونهای لعنتی که زندگی را به کام هردویمان تلخ میکنند .. میترسم این خوب بودن هم نتیجه هورمون ها باشد نه تلاش خودم .. وقتی پدر و مادر از یار تعریف میکنند قند توی دلم آب میشود .. وقتی میبینم دوستش دارند .. مگر میشود یار را دوست نداشت .. از استرسها و مشکلات مالی که فکتور بگیریم همه چیز خوب است .. :) یار .. خانواده یار .. خانواده خودم .. :) پروردگارا تو را هزاران هزار بار سپاس .. :) + خواب م.م را میدیم .. در اغوش گرفته بودمش .. میترسم در اغوش گرفتن دوباره اش رویا شود .....
ادامه مطلب
امروز اولین روز تدریس یار است .. صبح زود بیدار شده ایم و من یک ربع زودتر آمده ام سرکار تا ماشین را زودتر تحویل یار دهم برای رفتن سرکار .. برایش شیربرنج و مربا آورده بودم .. همین که دیدمش عکس گل کاکتوسم را نشانش دادم که همین امروز باز شده بود .. گفتم گل های کاکتوس نشانه های خوبین .. و خندیدم .. این روزهایمان خوب است شکر خدا .. مراسم عید قربان به خوبی گذشت .. هنوز گاهی من تند و تلخ ایرادگیری میکنم .. اما سعی میکنم خوبتر شوم .. صبورتر و آرامتر .. یار هم که خوب است .. همیشه خوب است .. او خوب ترین خوب من است .. این روزها در مورد م.م درگیرم .. دلم باز نمیشود .. میدانم و نمیدانم ...
ادامه مطلب