قبلا فکر میکردم فرهاد واقعا دوسم داره اما یه کارایی رو بلد نیست برای ابراز .. این روزها فکر میکنم دوست داشتن نیست، یه جور عادته .. یه جور حال خوبه .. و حتی هورمونه شاید .. در مورد دوست داشتن خودم هم البته همینه .. یه جور نیاز ، عادت و هورمون ..
افسردگیم این روزها باز تو اوجه .. امروز کل روز تو تخت بودم مثل ده سال قبل .. فکر میکنم اوج افسردگیم ۱۸-۱۹ سالگی بود .. اون روزهایی که همیشه تو تخت بودم ، هر روز ارزوی مرگ میکردم و هر لحظه چشمام پر از اشک بود .. کاش کسی اون موقع افسردگیم رو میفهمید .. کاش کسی بهم میگفت برو پیش روانشناس یا روانپزشکی .. گرچه حالا که نگاه میکنم افسردگیم تو روزهای دبیرستان هم بود .. حتی از مدتها قبلتر .. اما کسی نفهمید .. خودم هم نفهمیدم .. و حالا این درد مزمن شده ..
دلم میخواد از تمام بندهای زندگی رها بشم .. از مادرم ، از فرهاد ، از شغلم ، از دوستهام .. دلم میخواد جایی باشم که نه کسی بشناستم و نه کسی انتظاری ازم داشته باشه .. برم یه گوشه دنیا همه پولهامو خرج گشتن دور دنیا بکنم و بعد بمیرم .. جوری بمیرم که انگار هیچ وقت نبودم .. مرگم نه باعث ریختن اشکی از چشمی بشه و نه غمی تو دلی بذاره .. تموم بشم .. بی صدا .. بی اثر .. بی یاد ..
برچسب:
نویسنده: نرگس مقدم