نزدیک صبح خوابت رو میبینم .. مثل اکثر خوابهام مریضی و ما میدونیم و تو نمیدونی .. ما میدونیم فرصت کمی مونده و تو نمیدونی .. تو کارای روزمره ات رو انجام میدی و من با دیدنت شکر میکنم .. و یهو حالت بد میشه .. زنگ میزنن بهم میگن حالش بده .. لحظات آخره .. و من توی خواب داد میزنم " من 1 1 .. " .. فریادی که تو هیچ کدوم از سوگواریهام نزدم .. شیونی که هیچ وقت نکردم .. من تو رو میخوام بابا .. دلم میخواد با همه توانم اینو فریاد بزنم .. دلم برات تنگ شده .. دلم خیلی برات تنگ شده بابا ..
برچسب:
نویسنده: نرگس مقدم