خرید بک لینک

حالم هیچ خوب نیست .. دیشب به فرهاد گفتم احساس طرد شدگی که از طرف خانواده پدری بهم تحمیل شد اسیب پذیر و بی اعتمادم کرده .. گفتم وقتی اینهمه آدم یکهو نسبت بهم بی اعتنا شدن، مرده و زنده م فرقی به حالشون نمیکنه و حتی علنا میگنن میخوان اذیتم کنن نسبت به ادمایی که الان اطرافم هستن هم بی اعتماد میشم و احساس عدم امنیت میکنم .. گفتم تو الان همه کسمی و از اینکه تو هم تنهام بذاری میترسم .. فکر میکنم دیروز اولین بار بود که به از دست دادن فرهاد بدون مرگ فکر کردم .. به جدایی .. به خیانت .. به طلاق .. و همه اینها هدیه های خانواده پدری بعد از رفتن بابا هستن .. عمیقا دلم میخواد سزای کارهاشون رو ببینن .. همه شون .. دلم میخواد به روزی بیفتن که بگن این روزا سزای کدوم گناهمونه و یاد من بیفتن .. دلم میخواد بیان ازم حلالیت بخوان .. بگن ببخش که تو بدترین روزای زندگیت اونقدر درد و غم بهت اضافه کردیم .. دلم میخواد همه ببینن که دنیا 1 1ه .. همه اونهایی که دیدن با من چه کردن و سکوت کردن .. کاش خدایی باشه .. کاش روز حسابی باشه .. 

برچسب: نویسنده: نرگس مقدم تاريخ: سه شنبه 3 خرداد 1401 ساعت: 10:35

صفحه بندی