خرید بک لینک

دیشب فرهاد از خستگی خوابش برده بود .. بیدارش کردم و شروع کردم به گریه .. گفتم دیگه نمیکشم .. حجم اتفاقات خارج از توانمه .. ظرفیتم پر شده دیگه .. نه جسمی نه روحی توانایی هیچی ندارم .. حتی نمیتونم فکر کنم دیگه .. خسته ام .. خیلی خیلی خسته .. و بعد از کمی گریه خوابیدم .. صبح هم دیر اومدم سرکار .. تو یکی از سختترین شرایطمون هستیم .. بعد از بابا کلا تو شرایط سختی بودیم البته .. و حالا همه چی به اوج رسیده .. دعوا با خانواده پدری کاملا علنی و جدی شده .. درگیر شکایت و دادگاه و وکیل و .. از طرفی کارهای خونه جدید رو هواست .. هنوز برای موندن تو این خونه هم با مالک جدید صحبت نکردیم .. ماشینی که فروختیم و مردک بی شرف هر لحظه تهدید به توقیفش میکنه .. و در نهایت جواب ازمایش ژنتیک که فعلا قطعی نشده و فقط یه بار استرسی اضافه ست فعلا .. 

میون همه این حسا از بابا هم خشمگینم .. به خاطر رفتار خانواده ش .. به خاطر بی وجدانی خاندانش .. به خاطر اینکه یه آدم پیدا نشد از اون خاندان که حتی بعد از استوریهام زنگ بزنه و بگه چی شده .. از تصور اینکه اگه بابا بود چی کار میکرد و چی میگفت خشمگینم .. از تصور اینکه به سازش دعوتم میکرد .. به گذشت .. به ابروداری .. از تصور همه اینها خشمگینم .. از اینکه وقتی زنده بود حقشون رو نذاشت کف دستشون .. نشوندشون سرجاشون .. از اینکه باعث شد بعد مرگش اینطور باهامون رفتار کنن .. از اینکه به خوابم نمیاد که بهم بگه راضیه ازم .. از همه اینا خشمگینم .. 

برچسب: نویسنده: نرگس مقدم تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 1:16

صفحه بندی