خرید بک لینک

دیروز فندق ر.ه بدنیا اومد .. و من با اینکه تو اوج روزهای بی حوصلگی بودم عمیقا و شدیدا ذوق کردم .. چه وقتی مامانش خبر بدنیا اومدن نوه جانش رو بهم داد و من چشمهام پر اشک شد، چه وقتی رفتیم بیمارستان و من قلبم پر کشید برای معصومیت بچه .. ل.ا کلی تعجب کرده بود از ذوق کردنم و امروز بهم گفت تو تنها کسی هستی که میبینم اینقدر متعهدانه بچه دوست داری .. این تعهد رو از روی کتابهای روانشناسی کودکی که میخونم میگه .. راستش تعریفش رو دوست داشتم از خودم ولی تو وجودم تردید دارم .. تردید دارم نسبت به توانایی های روحی خودم .. نسبت به عشقم .. نسبت به صبوریم .. نسبت به قدرتم .. این فکرهای ناامید کننده به ذهنم میاد که از دید ل.ا من نسبت به خونه هم ذوق داشتم ولی .. ولی نشد اون چیزی که انتظار داشتم .. چیزی تو درونم مقاومتم نسبت به تغییر رو یادم میندازه و بهم نوید روزهای سخت بعد از تغییر دنیای دو نفره به سه نفره رو میده .. صدای آروم و خجالتی خود مثبت اندیشم هم میاد که میگه آگاهی قدم اوله .. این روزها درگیرم .. شاید یکی دو سال زودتر به بحران سی سالگی رسیدم .. فکر کمرنگ کاری که فکر میکنم دوسش دارم ولی هنوز جرات رفتن به سمتش رو ندارم .. فکر خونه .. فکر یار .. رابطه ام با یار که گرچه برایندش مثبته ولی هنوز اونی نیست که میخوام .. این روزها ذهنم پر از صداست .. و منی که تلاش میکنم انسان بهتری باشم .. بهتر و مفید تر .. امیدوارم این دغدغه ها از بین نرن .. من این حال بد رو بیشتر دوست دارم .. فقط کاش بزرگتر بشم .. صبورتر .. عاقل تر .. در مورد یار مخصوصا ..

پ.ن: میدونی فندق جان؟ من این روزها کلی کتاب میخونم برای اینکه مادر خوبی باشم برای تو .. که تو انسان خوبی باشی .. که ضعفهایی که من دارم رو تو به ارث نبری .. دوس دارم روزی که خودت میخوای والد بشی ( اگه بخوای .. ) بشینم و باهات حرف بزنم در مورد این روزهای خودم .. کاش تا اون موقع برای الزایمر درمانی پیدا شده باشه ؛)

برچسب: نویسنده: نرگس مقدم تاريخ: چهارشنبه 1 آبان 1398 ساعت: 17:01

صفحه بندی