می دانی؟ بیشتر از اینکه نتیجه برایم مهم باشد شکستن طلسم این " نشدن " ها مهم بود .. عادت نکردن به ناامیدی .. اما باز " نشد " .. باز نتیجه همه چشم دوختن ها به دستان تو یک " نه " تلخ شد .. باز پروسه امیدواری و ناامیدی بعدش تکرار شد .. نمی دانم در پس همه این پروسه های تکراری چه درسی هست که فرا نمیگیرم .. که تکرار میشود و تکرار میشود و چون باز نیاموخته ام باز تکرار میشود .. دوست ندارم این بازی تلخ را .. همه اتفاقهای امیدوار کننده ی لعنتی را .. قبول شدن مقاله در لحظه آخر و همه حرفهای امیدوارکننده استادی که میگفت چه کسی بهتر از تو .. نوشته شدن اسم در لیست و لحظه آخر تغییر یافتن اسم .. نمیدانم چه دلیلی داشته این تغییر نام .. شاید پارتی کسی بزرگتر از پارتی خدا بوده ..
لحظه شماری میکردم برای روزی که پست یک سال پیش را بگذارم و بگویم دیدی .. دیدی نشدن پارسال حکمتی داشت .. دیدی خدا برایمان بهترینی خواسته بود .. اما نشد خدا .. بازهم نشد .. هر دویمان باختیم .. من شادی و شکرگزاری عمیقی را باختم از لبخند تو .. امید را باختم .. و تو مرا .. و تو بنده ی شکرگزاری .. پستی عاشقانه و سرتاسر اشک ذوق را .. تو لبخند یار را هم باختی خدا ..
+ کاش مهربان تر بودی با ما .. با ما که هرچه قدر گله کنیم ته دلمان هنوز چشممان به توست .. کاش مهربان تر بودی .. کاش نمیگذاشتی روز به روز ناامیدتر شویم از دستان تو .. از نگاه تو .. کاش بیشتر دوستمان میداشتی ..
برچسب:
نویسنده: نرگس مقدم