برف میبارد و از پنجره اداره که دانه های ریز و ارام و پیوسته برف را میبینم ، دلم یار را میخواهد .. میخواهم باهم برویم زیر پتو چایی بخوریم و به عشقبازی برف ها نگاه کنیم .. دلم یار را میخواهد با آسودگی خیالش .. با لبخند عمیقش .. با چشمان راضیش .. از دیشب که گلایه های برحقش را شنیده ام دلم بی قرار است .. خدایا .. همه عزت از آن توست .. عزت و سربلندی یار را از تو میخواهم .. ترمیم غرورش را از تو میخواهم .. آرامش قلبش را از تو میخواهم .. خدایا .. کاش میگفتی چه کنم تا صدایم را بشنوی .. تا استجابتم کنی .. محتاج ترینم بر تو .. بر نگاهت ..
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۵ساعت 15:8 توسط |