دیشب شب عجیبی بود .. با یار رفته بودیم خرید .. اولین حقوق یار را داده اند .. قرار بود خرید کنیم .. میان پاساژ گردی مان رفتیم کافه پاییز 81 .. نشستیم و یار حرف زد .. برایم از احترامی گفت که دوست ندارد به واسطه صمیمیت از بین رود .. از اینکه دوست ندارد احتراممان داخل خانه کمتر از خارج خانه شود .. از شرایط روحیش گفت .. از سختی هایی که کشیده .. از شبهایی که نتوانسته بخوابد .. دیشب شب عجیبی بود .. در عین حال که افتخار میکردم به حجم درک و شعورش .. در عین حال که میبالیدم به کسی که قرار بود پدر فرزندانمان شود .. در عین حال شرمسار بودم از خودم .. از کم صبری ها و کم حوصلگی هایم .. خدایا چقدر صبور و فهمیده است این مرد .. و چه کم طاقت و ناسپاسم من .. چه قدر عاشق است و چه بی مهرانه می رنجانمش .. خدایا .. چه قدر خوب است این مرد .. میترسم از ناشکری هایم .. میترسم از دستش بدهم به واسطه ناشکری و آنگاه بمیرم از نداشتنش .. خدایا .. نگذار اشکهایش را فراموش کنم .. نگذار برنجانمش .. پروردگارا .. غرورش .. غرورش .. غرورش .. بیا نگذاریم غرور مردانه اش بشکند .. خدایا .. کمکم کن ..
+ شالی خریدیم به سلیقه یار .. و بعد رفتیم و باهم باقالی خوردیم .. بیرون که آمدیم متعجب شدیم از بسته بودن مغازه ها .. و ساعت را که نگاه کردیم متعجب تر .. زمان چه زود میگذرد با عاشقی ..
+ میشود پاییز را دوست داشت به خاطر پوشیدن کت تو .. به خاطر جیب های دونفره اش .. به خاطر اغوشت در خیابان ..
برچسب: تصاویر پاییز همراه با متن,عکس پاییز همراه با متن,انشا درمورد پاییز همراه با مقدمه,
نویسنده: نرگس مقدم