
برف میبارد و از پنجره اداره که دانه های ریز و ارام و پیوسته برف را میبینم ، دلم یار را میخواهد .. میخواهم باهم برویم زیر پتو چایی بخوریم و به عشقبازی برف ها نگاه کنیم .. دلم یار را میخواهد با آسودگی خیالش .. با لبخند عمیقش .. با چشمان راضیش .. از دیشب که گلایه های برحقش را شنیده ام دلم بی قرار است .. خدایا .. همه عزت از آن توست .. عزت و سربلندی یار را از تو میخواهم .. ترمیم غرورش را از تو میخواهم .. آرامش قلبش را از تو میخواهم .. خدایا .. کاش میگفتی چه کنم تا صدایم را بشنوی .. تا استجابتم کنی .. محتاج ترینم بر تو .. بر نگاهت .. نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۵ساعت 15:8 توسط | ...
ادامه مطلب
دخترک منطقی وجودم به خواب رفته و من مانده ام با دخترک غرغروی وجودم که هر چه قدر گله و شکایت میکند بازهم دلش سبک نمیشود .. هرازگاهی دخترک ناصح وجودم سر بلند میکند و بعد از متهم کردن دخترک غرغرو به "ناشکری" و سپس جواب دندان شکن دخترک غرغرو به صورت " برو بابا " جنگی میانشان در میگیرد و من گاهی حق را به دخترک غر غرو میدهم و گاهی از شرم سر به زیر می اندازم مقابل دخترک ناصح .. گمان میکنم آدم ها حق دارند گاهی آدمک غرغروی وجودشان را آزاد بگذارند اما در مورد خودم نمیدانم دخترک غر غرو گاهی سربلند میکند یا عادت کرده ست که با هر باد ناملایمی چنین طوفانی به پا کند .. گرچه...
ادامه مطلب