
امروز روز دادگاه اوله .. پرم از اضطراب .. و هر لحظه فکر میکنم کاش اون مرد بمیره و نیاد دادگاه و من نبینمش .. تا حالا برای کسی ارزوی مرگ نکرده بودم اما کاری که اینها با من کردن باعث شده دلم بخواد همه شون قبل پدربزرگم بمیرن .. تنفر ، انزجار ، خشم و اضطراب برام حاضره الان .. بخوانید...
ادامه مطلب
همین حالا .. همین لحظه .. مردهای زندگیم دارن باهم حرف میزنن .. دوتایی .. مردونه .. پدر و یار .. توکل به خدای صبورم .. خدای بزرگ و صبورم که میبخشه کم صبری های من رو .. + برای ساعت 11:30 قرار گذاشته بودن .. پدر رفت دنبال یار .....
ادامه مطلب